X
تبلیغات
اتفاق نیمه افتاده
 

این اعتراف نه نورافکن می خواهد نه آمپول حرفکشی آزادی، به هفت زبان مرده ی دنیانوشته شده ! من ازهشتمین ،پادرمیانی خواستم بی که بدانم-  مادری،چندمین زبان جهان است . همین که از زیر هشت- گزاره را گذرانده ام غنیمت ساده ای ست که تعبیر خواب  یک غفلت می تواند باشد شما هی کش دارش نکنید! این زن جیره – به دشمنان بی ضرر وکبریت های بی خطر می رسد ازروشن فکرهای دست دوم بگیرید تا – مردهای بی مورد و موردهای بی مرد انسان های مخ تلف ی هستیم که اشتباهی راست گفتند: مااهل خانه نیستیم/کوچه تنها بماند اصلن جایزه ی بهترین زن بازی ی این فیلم را به مرد ها بدهید زندگی که مرداشویی نمی شود ای وای ما برشما وایکس شما برما مُسته جن ِ ما به مُسته لجَنِ شما که نمی رسد شمشیر شما ،سفید هم کشیده شود – روی سپر ماسیاه شدنی نیست کتاب ها می دانند میان ما همیشه سرخ قضاوت کرده . نه که نمی دانید –   از سه روزه ی دنیا همیشه یک روزش گذشته است روزی تابوت ی ساقدوش ما، روزی مرگ خودش را توی چهره ی شمابرنزه می کند یادتان نرود – اکنون دیگر دنیا دو روز است وامروز روز شماست + نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 17:11  توسط مسعود سيفي  |  GetBC(38); یک نظر
شعر سپید: دوهزارودوازده   هزاروسیصدوچهل وپنج چهل وپنج سالگی اش را گًٌٌٌَُُِّرگرفته- دارد توی آینه کیک تولدش راخودخوری می کند با تمرین سلام واحترام به پیری یٍ در راه اش که نیم قرنگی اش را سرازیرمی شود . روزهای اش خسته و بریده  ازمره گی ومرگ ی که نمی دانم   ما اورا یا او مارا جدی نمی گیرد واین برف ناشادی که ازسقف آینه می بارد- سرمای لوطی کٌشِ دنباله اش منتظر ایمان من وفروغ به هیچ فصل ی  نمی ماند که ساعت ، هرچند بارهم که ننوازد به حال روزنامه فرق ی ندارد -  دراین شش درهشتِ کاغذی آگهی دوست ات دارم بنشیند یا پٌرسه . اما،این شعر می داند تاریخ مصرف یعنی چه! حالا ، یلدای هزاروسیصدونود شاید سال دیگر، من وجهان خاکشش هامان آبزی شده باشد ودوهزارو دوازده بار به گوش حباب ها - این آواز راتکرار کرده ایم که : دنیا ی زیر آب همان دنیا بود فقط آدم نداشت ویک نفر به ستاره ها سپرده است که یادشان باشد - اگرنبودیم ، به فردا بگویند : مشکل ، نداشتن کشتی نبود ما بجای کشتی ساز،  فراماسونر داشتیم + نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 16:57  توسط مسعود سيفي  |  GetBC(37); نظر بدهید ترانه: قرن بی هزاره مث یه جرقه  ی شعر                 بازم افتادی به جونم چه جوری می شه رها شد            ازتوهم  نمی دونم                                 واسه پنجره که تنها                    همدم اش آینه و ماهه نگو شاعر سپیده                        که ترانه رو سیاهه   سنگر محاق ماه و                      بی ستارگی  بهانه زیرنور افکن حس ات                اعتراف همین شبانه ست   توی تاریکی که پراز                  راه وبیراهه گریزه می شه پنهون ترازاین رفت           وقتی شب ستاره بیزه   ازسیاه چاه تاریخ                       نورو بالا می آریم ما بنویس با خط روشن                   روی شبنامه ی  فردا   توی جلجتای هر شهر                  فروغی درانتظاره برج آزادی یا میلاد                    هرجا که پنجره داره   راس ساعت سپیده                      توی قرن بی هزاره می گیره تن کویرو                     تب سرخ یک ستاره   چه اهمیتی داره                        چندپرداره - چه رنگه ؟ به هراسم وطالع ی هست             نحس وشوم اش هم قشنگه   آی ستاره بی ستاره                    که غم ات دنباله داره پشت این پنجره ی کور                صبح روزی پا میذاره   روزگارهر دریچه                     اینجوری می گذره شاید مث یک سکوت گویا                   مرز باید و نباید   می رسه روزی که خورشید          قاب قلبتو بگیره شعر آفتابی بخونی                    شب ات از خوشی بمیره                                      ***      + نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 18:4  توسط مسعود سيفي  |  GetBC(35); نظر بدهید غزل:تجربه ی ناشده(قدیمی) گاهی برای این که به خاطر بیارم ات هی لابه لای خاطره ها می گذارم ات این عشق بی گذشته ولی پا نمی دهد         باور ندارد این همه سالی که دارم ات تقویم ها سراب هم آغوشی توأند حتی به جای روز و شب ام می شمارم ات دست تو مثل تجربه ای ناشده از عشق شاید که من به نام خود- ام می نگارم ات تکرار تو هنوز مرا پر نکرده است انگار در وجود خودم می فشارم ات حتی اگر خود تو شوم باز هم کم است ای کاش جای ثانیه گردم- ام بکارم ات از یاد برده بودم اش او را و او مرا این دوست داشتن که تو گفتی(ندارم) ات شاید که (داشتن) اگر از (نه) جدا شود در ابر عاشقانه ی شعری ببارم ات حالا که شعر آمده جای تو خالی است . . .                                                                   *** + نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:23  توسط مسعود سيفي  |  GetBC(34); یک نظر شعرسپید: \پنج پاره ی شش دانگ می چرخد عقربه هاگرد مکتب تب ریز وصفحه درمایه ی نصفهان نصف جهان من هنوزهیچ ساله مانند نوارهای سونو که خالی میآیند-ام بوی ویژه ی نیما منقلب می کندسنتزطبیعی را وفیلتر،هنوز وصله ی نچسب ی ست دست کم برای سی-گار وقایع اتفاقیه چندان مچالیده هست به اندازه ی سطل آشغال ی که باز یافت اش مادگی ی مشروط ی راپرکند * عقربه ی صده با سین بود پشت لب من هنوز بورهم نه نیم قرن ازانقلاب نیما/شده شد چند کتاب و یک تکه سنگ ومیدان ی که نیمایش راندارد فیلتر حالادیگر می چسبد به خوبی ی جنبش پسا تنباکو اماایرانی هنوز دودکش زر است درکشاکش شکلات انگلیسی وخارجه ای هایی معدود امامشکوک دربوی نفتون و رابطه ی مسجد باسلیمان * دودو می زند اینجا / نوار می چرخد برمحورچاوش وعقربه گردتهران روبروی مدرسه ی راهنمایی ما اردوگاه ایست هاست وخیمه ی کتاب های زنانه ی مخ از شال گردن لورکاوکلاه چگوارا / تاپلتوی استالین وپیراهن عثمان ترانه ی صبحانه ی مان چنان عوضی شده که نیمکت های باکلاس هم می دانند این حفظ ، شدنی نیست * عقربه ی سِی اُم همان سو- ام شده بود که پشت لب ام انگارلب کارون سبزکرد ونام دبیرستان/هنوزشریعتی یک سال دست برد زده شدم به شناسنامه ی خود تابروم جایی که عرب نی نیندازد میان زمین مان حالا ما درمیدان حریف بودیم وتوپ توی زمین ما وبهمنشیرهنوز نه من شیر داشت وبود دخانیات وطنی جیره می بارید و دودش میان آن هیمنه ی باروت چیزی نبود که به چشم بیاید یا برود فیلترش اما بهترازماسک ها کارا بود حتابرعوامل شش گانه که اشک تاول هاش هنوز حباب های خون و اعصاب ماست * چار چار اکنون بیست و دوسالگی ی عکس ی ست بر پایان خدمت زیر پرچم پرچم ها کنار هم می رقص اند- بی خیال باد که از کدام سو آیاست ویولون که رفته بودبه آزادی شطرنج - سیم هارا کمی شل کرده و معنویجات دیگرباهیچ چاشنی ای - کله ی کس ی را داغ ودرد نمی کند انگار سیگاری به نام آزادی داشتیم که تیر دنبال اش بود بهمن گرفت اش بافیلتر مرغوب وهوالباقی ماه های سال دارد یکی یکی سیگارمی شود وحیف اکسیژن به شهادت دودکش های غزل آلا * پنجه ی عقربه ها حالاعینک چهل وپنج ساله ای ست که هیچگاه دودی نبوده وهمه ی کلیشه هارانقض می کند و موسیقی ی شبلاگ اش اصفهان بی کلام است که باآن زمزمه بشود: عقرب فکر کج ات با خطرقرینههههه تاخطردرعقربه کارماکمی ی ی ی نههههه + نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 10:45  توسط مسعود سيفي  |  GetBC(33); 3 نظر شعرسپید: (بی خوابی ی قهوه ای) سه گانه سوزی ی جهان شگفتی ی مرا می زند- به چوب دوسر نجس ی-که خودای شماوهستن من طالبانانه بمنفجراند بودای مان را متلاشی میان هم بگردیم ومنانگی ی تاریخ به چشم هامان درفراوانی ی افغان بی بودا چنانکه شمای بی من باشد  امتحان بازی ی تاریخ عجب تشریحی ست! زندگی کردن ما مردن تفریحی ست؟  باندانستگی ی این برگ ها که حامل نام چه کس ی بربادرفتنی اندوکجا-  درکوچه «چنانچه» باد می آید اززاویه ی رفت به آن بنگر  اینجاهلند نیست/خیابان نرگس بهبهان صدای مراازگفتگوی تمدن ها به هفت زبان مرده ی دنیا میان ساعت های ضدزنگ خورده می شنوید که پشت فیلترنت علیه دوغ آبعلی وکباب دربند راهپیمایی اعتراضی بر تردمیل از زرافه سربلند- تر- ام کرده اعتراض حق هرکس ی ست این مفادی ازدموکراسی ست دربند ، کباب ها بوی سیاوش می دهند وآتش ها ابراهیم برخی بایک - نون -  قلندر شدند/بایک - ر - درک  این مخ لس ان سست عناصر گرسنه اند شیر خدا وباقی چیزان ام آرزوست  تا این سال های خاک برسر خودشان راگرد گیری واین زخم بس تر/هوای آزادی بخورد یک دریچه به ازدحام کوچه .../بیا بهار پشت پنجره ی بسته نمی آید هم جهنمی ی عزیز داریم پیر می شوم واین درد جوان  اینجاگذشته از سر دنیا پیاده رو کوتاه نمی آیدازاین حد زیاده رو  نمی گویم برگردیم /بیا برویم به خودمانمان اینجا/ که به بلندی های قفقازهم ایستاباشی میان آوردن وبردن آب یک زاویه دید قضاوت است برلب جوی نه شین/گذر عمرببین درخلسه ی دستگاه راست هیچ گاه و اوج این تحریر ها که بزی هم شده اند خواب زدگی ی به خواب زده ها بیداری ی قهوه ای ست وقتی که آزادی دیگر ترین برج ها نیست وهمه ی میدان ها چشم انگشت های اتهام را هفت گانه بسته به آسمان نشانه رفته اند از این جغرمافیای بی پدر خوانده + نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 1:27  توسط مسعود سيفي  |  GetBC(32); 5 نظر ب ا ز خوانی(نقد) مجموعه شعرنعیمه علینقی زاده بی هم قفس پرواز                        مجموعه شعرنعیمه علی نقی زاده بهبهانی ........................................................................... 1 وعشق / همان پرنده ای است / که اسارت را به پرواز بی هم قفس ترجیح می دهد. .2 تمامی خوابهای من یک خوابند / دست دردست تو، تکیه داده به ابری که / قطره هایش را / شاباش می دهد به یمن دو لبخند 3 تو تنها نیستی آدم برفی / که ساخته می شوی تا ذره ذره آب شوی / من و تو همسفریم. 4 هی خانه ی بی حوض و ماهی / دلت نمی گیرد از این خانه ی / هی دیوار و هی دیوار وهی دیوار. 5 رقص مردگان است / رقص برگ های پاییزی / بادی که آنها را با خود می برد. 6 از خجالت آب می شود آدم برفی / شالم را که / دورش می پیچم و/ از او می خواهم عکسی بگیریم. 7 دو هم بغض تنهاییم / من و باغ سوخته / که میوه هایش را برده اند و/ به آتشش کشیده اند. 8 آرام باش / آرام باش کوه دلتنگی / باران خیس خاطره واشک های من / سیلاب می شوند / تنها برای شستن یک بغض نگاه تو.   9 تو گناهی نداری سنگ / گلایه ی من از دست هایی ست / که تو را بازی می دهند / تا خون دلی را بریزی. 10 کوچک است / بزرگ می شود / بزرگ تر می شود گلوله ی برفی / تا بر سرپرنده ایی که / در دهان جوجه اش غذا می گذارد / فرود آید. 11 اشک نیست / از خنده که ریسه می رود / باران می بارد / ابر بازیگوش. 12 هی، درخت برفی / کلاغت کو!؟ / راز زیبایی تو در سفیدی و سیاهی است. 13 آهسته / آهسته / ارّه جان آهسته تر/ برای پوشاندن جنایات تبر/ عمری است چشم تمام بابونه ها را بسته ایم. 14 دشتی از بابونه در چشم های تو/ خود را می بینم / در مردمک هایت تکثیر شده ام. 15 تصادف می کنیم در روزی برفی / عجب تصادف پا به خیری! / زمستانی آغازبهاری همیشگی. 16 بی تاب است دلم / مثل میوه ای رسیده / که برای بوسه بر زمین / درخت را حوصله نمی کند. 17 هی، سرسره / تو رنگین کمانی / پیچیده در یک رنگ / کودکان را پشتت سوار می کنی و/ دنیا را لبخندباران. 18 آینه کاری چشمانت / قصری است / بانوی غبارها، من / شاهزاده ی خسته / چشم بگشا / تا بانوی آینه ها شوم. 19 خسته که می شود / به شانه هایم تکیه می دهد راه / مقصد که تو باشی / من ازهر راهی جلو ترم. 20 پارو می زنم / میان مردمک هایت / تا ساحلی کنار قلبت بیابم/ طوفان می شوی و من / کشتی شکسته ای که از دریای چشمانت / به خاک می افتم. 21 از مردگان می هراسیم / با خاک خانه می سازیم / تا در امان باشیم / بی آنکه بدانیم خاک / خاکستر همان مردگان وحشت انگیز است. 22 رازنگفته را می توانی / از زبان باد بشنوی / یک روز می آیی / گرد و خاکی به پا می کنی و روزی دیگرمحو می شوی. 23 همان درختی هستم / که به انتظارآفتاب و پرنده / لحظه ها را می شمردم / تبر اگر مهلتم دهد. 24 نه دهقان فداکار/ نه پترس / خودت بودی / نفست را گرفتی / تا به دیگری جان ببخشی / گمنام آمدی گمنام رفتی. 25 به کجا می خواهی برسی نردبان / که پایت را / به روی شانه ی بابونه ها می گذاری و بالا می روی!؟   26 به سیخ کشیده شدند/ گنجشکانی که به خواب روزانه/ صیاد را از یاد بردند. 27  برف / برف / برفی که روی شانه هایم نشسته ای و/چشم در چشم خورشید آب می شوی/بگو تو را چه می شود، این لحظه های پایانی؟ 28 آوازی در گلو شکسته ام / فریاد می زنم / بی آنکه کسی بشنود/ از عشق می گویم / بی آنکه کسی بداند/ این حنجره ی خاموش / زندان من است. 29 دیوار نمی داند / حفاظ امنیت خانه است / یا حصار تو در تویی تاریک / پرنده / تو به هر دیواری رسیدی / آوازت را بخوان / برای دلی که پنهان است. 30 کودک / بازی را زندگی می کند / بی خستگی / ما زندگی را بازی می کنیم / بی عشق / بی نفس / بی زندگی. 31 زمان اقیانوسی ست / تو / جزیره ای کوچک / می مانی تا در آن فرو روی / بی آنکه برآیی. 32 درخت تنهایی / از همیشه سبزتراست / زیر سایه ی آن می نشینم و / خود را نفس می کشم. 33 من وتو/ دو چشم در یک اقلیم / دنیا را سفرمی کنیم / پا به پا / شانه به شانه / و هم را نمی بینیم/ خورشید و ماه / آشنایان غریبه1 .   34 به دنیا می آوری / تا دوباره زاده شوی / خودت را در چشم های دیگری ببینی و/ نبودنت را انکارکنی. 35 شرمنده ام / که نمی شناسیدم / همان آبم / مرا می نوشید / زنده بمانید / به جنایاتتان بیفزایید. 36 نتی گم شده بودم / مرا خواندی / آوازی شدم که / کودکان هرکوی و برزن هم / زمزمه ام می کنند. 37 به هر دیواری که رسیدی / دریچه ای بگذار/ شاید / پشت هر دیوار ، قمری کوچکی است / که از آواز گرگ ها بی تاب است. 38 چهار زن / چهار بابونه ی سفید / به لکِّ سفیدی مریمی های امروز/ پا در میانی می کنند مویه کنان. 39 عجب دردیست!/ دوست داشتن و نداشتن / به مرگ پناه می برم ومی دانم / آرام نمی گیرم. 40 رودم / زندانی خانه ی کوچکی / که دریا را انکار می کند. 41 از آغازبه پایان رسیده ای / نمی دانی و / رسیدن را بهانه ی رفتن می کنی. 42 بی واژه / سربازبی سلاحی را می مانی / که مرگ، او را دوره کرده است / شاعر. 43 تا می توانی دعای بهاربخوان / حکایت آتش و زمهریراست / حکایت برف و شرجی!   44 تقویم روزها را خط نزن / دیرنیست که خط می خوری و/ از تمام تقویم ها پاک می شوی. 45 راز دغل بازی دنیا را / به کودک تازه رسیده نگو/مچت را می گیرد/ چرا به این حیات وحش مهمانش کردی. 46 چه صبح غم انگیزی !/ کودکی که لبخندش را گم کرده / لبخند می فروشد و/ صورتش را با سیلی سرخ می کند. 47 خورشید جان / زودتر بیا / چراغ ها در نبود تو/ میدان داری می کنند و/ رجزمی خوانند. 48 سیراب می شوم / کنار ابری تشنه / که ازبخل آسمان به زمین پناه برده است. 49 هی، تاب بی حوصله / کودکانت کو/ تا لبخند جیغ بکشند و / مرگ را بترسانند. 50 ریه های من پراز تنفس تنهایی ست / عمیق تر /عمیق تر / عمیق تر/ تا مرگ، یک نفس عمیق، بیشترفاصله نیست. 51 عجب ترسویی تفنگ! / به یکی فریاد از کوره در می روی و / تیربارانم می کنی. 52 پاک نیستی برف / سفید پوشیده ای / سیاهیت را بپوشانی. 53 تو از برف، موذی تری شرجی / خودت را نشان نمی دهی/ نفس میبرّی ، بی آنکه ردی بگذاری. 54 ساعت را کشتی / خورشید را چه می کنی / که هرصبح می آید / نوید روزی دیگر را می دهد/ آغازی دیگر/ برای پایانی دیگر. 55 به هم نمی رسند شب وروز/ توقّع بی جایی ست./ توروز روشن ومن شب تیره. 56 نگو که خورشید را کشته اند و/ در پرستش فانوس ازهم پیشی گرفته اند./ مردمک های من به تاریکی عادت نمی کنند. 57 با آواز گنجشک ها می خوابد و/ با آواز گنجشک ها بیدار می شود/ درختی تنها / که دلش به همین مسافران بین راه خوش است. 58 به سوی آسمانی که / ستاره اش تویی / دعا می کنم شب و روز/ شهابی که می گذرد/ پوزخند می زند و دهن کج می کند. 59 همراه با برگ های پاییزی / جشن مرگ بر پا می کنیم / برای تازه واردانی که دنیا را نمی شناسند. 60 دوستت ندارم پلک / بازوبسته می شوی و /لحظه هایم را شماره می کنی. 61 روی تمام سنگ ها / اسمم را نوشتم / تخیل کودکانه ی جاودانگی .   (پایا ن کتاب)                ب /ا / ز / خوانی ی شعرهای بانو نعیمه علینقی زاده درمجموعه ی " بی هم قفس پرواز" هرچیزبگویم این نوشتار،تنها نگاه ی باز بینانه است که درهرشعرشایدازمحتوا به فرم یازبان یا دیگرعناصر تشکیل دهنده ی آن شعرمتوجه ومتغیرباشد یعنی وجه غالب و ویژگی برترهرشعرموردبحث قرارگرفته ونه بیش تر. واگرگاهی کارگاهی برخور کرده ام به معنای حکم صادر کردن یانسخه پیچیدن نیست، تنهاگاهی آنقدربه شعرنزدیک شده ام که خودرابجای شاعر آن فرض کرده ام     1): در کوتاهه ی نخست سعی شده از مفهومی قدیمی قرائتی نو ارائه کند که البته صرفنظراز دستور زبان نثرگونه اش باید گفت خوب عمل کرده است. 2): تصویرفانتزی زیبایی ست تکیه دادن به ابری که قطره هایش را شاباش می دهد به من. در لبخند که تصویری کنایه از اشک شوق می تواند باشد و خواب ها همان آرزوهایی که با (دست دردست) شدن تحقق می یابد.  3): سرنوشت آدمی اگرذوب شدن باشد یا به زمین فرو می رود یا به رودخانه ودرنهایت به دریا می پیوندد که اگردوسرنوشت را خوب وبد بیانگاریم همانا پایان زندگی دراین گیتی ونتیجه گیری رستاخیزمی شود انگاشت البته مفاهیم ساده ترودم دستی ترهم می شود ازآن برداشت کرد مثل چکه چکه آب دررنج ودرد که الته بعید می بینم کسی که اینقدر رشد کرده به مفاهیمی اینچنین قانع باشد. 4) اتفاق شاعرانه ای که افتاده این است که یک خانه را جاندارپنداری کرده وجابت تر اینکه آنرا ازچیزی شبیه به خود یا (خود) خودش زنهارمی دهد ودرواقع کسی را با خودش روبه رو کردن و رها شدن ازاسارت درون و وارستگی که از خود آغاز می یابد.  برخی از این شعرهای کوتاه بیشتر شبیه اپیزودی از یک شعر بلندند تا یک هایکوی مستقل مثل شعر4 5) کلمه رقص در سطردوم ساختارفنی رانیززیرسوال می برد حالا شعر را اینگونه بخوانید: رقص مردن است/ پایکوبی برگ های پاییزی / بربادی که آنها را با خود می برد. قدرت انتزاع وقتی به کمک شاعرمی آید بهتراست دریغ نورزد مگر آنکه ظرفیت ذهنی اش پایین باشد وگرنه سهل و ممتنع بودن را محض رضای مخاطب نباید بهانه کرد. 6) گاهی تنها یک تصویراست که فانتزاسیون عکاسی با جریان سیال ذهن درمی آمیزد و یک جمله با تصویری کارت پستالی ازآن به جا می ماند که نمودش درشعرهای آوایی کم نیست. 7) نه بابا! آنقدرها هم که فکرمی کردم فانتزاسیون وسورئالیسم براین کتاب حاکم نیست بلکه گاهی مثل این شعربه رک گویی ورئالیسم استعاری هم ناخنکی می زند. 8) چیزی نبود که ذهن مرا به گفتن وابدارد. 9) درعین سادگی شبیه به شعر هشت اما با آوردن "دل" مفهوم را از نثرساده به شعرنزدیک می کند وگرنه دستی که سنگ برمی دارد به سروبدن ضربه خواهد زد اما وقتی این ضربه درونی می شود پس دیگراجزاء هم قابلیت استعاری شدن دارند. 10) گلوله ی برفی می تواند استعاره ای ازبلایای طبیعی یا همان عملکرد فردی باشد که درست هنگامیکه بیش ازهرزمان دیگری به زندگی وابسته شده ونیاز به به فرصت برای پرداختن به زندگی و کارهای ناتمامش دارد مانند نقطه ی پایان بر او فرود می آید.و گاهی ازسوی دست یست نه چندان سزاوار،که شکل ستم به خود میگیرد 11) توصیف زیبایی ست برای ابری که اگر می بارد از شادی ست نه اندوه. 12) حرکت در شعر را تجربه می کند یعنی ابتدا یک تصویر بی کلاغ وسپس با کلاغ درنظرمجسم می شود والبته اندیشه ای را در پس خود القا می کند وآن اعتقاد به تکثروچند صدایی وهم زیستی اضداد وتفاوتها درکناریکدیگر می تواند باشد به یاد سطری از خودم افتادم (گیرداده ای به این کلاغ که چه؟/ شطرنج لازمه اش دورنگی ست) 13) اره پس ازتبریعنی اینکه پیش از تو جفاها براین باغ رفته است اما این دوهریک برای بریدن قطری بکارمی روند مثلن تبر برای تنه/ اره برای شاخه وبابونه ها که انتظارداس را می کشند وبرای اینکه شاهد خشونت نباشند ویا درغفلت نگه داشته شوند چشمهاشان را بسته اند! ازکلید واژه های این شعرلذت بردم گو اینکه شاید آگاهانه هم نبوده باشد. 14) به یاد سطری ازفرامرز سه دهی افتادم (اینهمه برادرن یوسف/ در چشمهای تو چه می کنند) این تصاویر مدرن تا فرامدرن در دهه ی هفتاد که شاید پایان شعر گفتار(نه اینکه زبان گفتار) بود به اوج خود رسید زیرا تصاویرعادی وغیرانتزاعی دیگرنخ نما - وشاعران درجستجوی راه برون رفتی از این تنگنای تکرارافتادند وهمیشه تنگناها درعین تنگنایی شان نجات بخش بوده اند زیرا خلاقیت زاییده ی نیاز است. 15) برخوردی سهل و ممتنع برای ثبت واقعه ای که شاید برای شاعر مهم بوده اما برای مخاطب؟ 16) بیانی خوب برای احساسی زیبا زیرا انسان واقعی خود را زاییده ی زمین می داند حتا اگرسربه آسمان بساید وبه قول این سطر ازخودم( وبهشت/درختی ست/ریشه درزمین)! 17) جاندار پنداری اشیاء که از شعر قدما بوده اما در شعرسهراب سپهری به شدت به اوج خود رسید در این شعربه سرسره می رسد که خود کنایه است و به رنگین کمان شبیه ومخاطب را به عالم کودکانه و اهمیت کودک برای جهان متوجه می سازد. 18) با کمی کار حجمی وجابجایی سطرها وتقطیع ها می شود به آسانی جای هردورا عوض کرد مثلن: آینه کاری چشمانت/قصری ست/بانوی غبارها/من/ شاهزاده ی خسته/ چشم بگشا/ تا بانوی آینه ها شوم. 19) شعرکاملن گفتاری ست یعنی با کم ترین تصویرذهنی وسورئال اما شعراتفاق افتاده است چرا که گاهی جادوی زبان و چگونه گویی از هر تصویری می تواند شاعرانه باشد. 20) برخورد ساده با استعاره ای کلیشه که مرا اصلن نگرفت وشاید جزء کغارهای نخستین شاعربوده. 21) فلسفه ی خیامی اینجا موج می زند وبا گوشه ی چشمی به انجیل " از خاک به خاک" فقط همین . 22) وبازفلسفه ی خیام اما کمی نوپردازانه تر ومرا می برد به بیتی ازایرج .ج.ع: همیشه من دویده ام بسوی مسلخ غبار/ازاینکه گم نمی شوم در این غبارخسته ام! 23) حس زنانه ی این شعر مرا به فروغ می رساند که درنهایت به این نتیجه رسید که چرا توقف کنم؟! 24) گاهی از بیانی اینچنین لذت می برم اینکه ازهیچ به چیزی فراترازموجودیت برسی وبرسانی اما این این شعر از ساده گویی بیش ازحد خود رنج می برد ومن مخاطب آنرا شوند ساده لوح فرض شدن خود می بینم که وهن کمی نیست. 25) بازاستعاره (به قول دوست دزفولی ام شاعر خوب خوزستانی عباس عبادی : استعاره های بی گناه) که البته می دانم چرا بی گناه خطاب شان کرده زیرا سپربلای رک گویی هستند یا بقول شاملوی بزرگ: مضمون مجرد / وچه جاهایی که شاعررا ازگیوتین قضاوت وقیچی سانسورها رهانیده است. 26) دراین چند ساله کوتاهه های پیامکی همانقدر که مصرف پیدا کرده نویسنده وهوادارنیز دارد و  عزیزمی توانیم در یاخته ها وبافته های فرهنگی جامعه ببینیم Smsوبه وضوح تاثیرآنرا پس از پدیده ی وچه بسا سطح هرمنوتیک را نیزارتقا داده اما تلاش شاعران نباید ازشعور متعارف شاعران وابماند وگرنه وامصیبت. 27) اگربرف را موی سفید بیانگاریم تازه به یک تعبیرساده وکلیشه ای از سالخوردگی می رسیم اگرآن هم نباشد که دیگرهیچ. 28) آوازی درگلوشکسته/ فریادی ام از عشق/ بی که کسی براند این حنجره ی خاموش/ زندان من است! ببینید صرفه جویی در شعر گاهی شعررا کاملترهم می کند برخلاف تصور اینکه اگراین سطر را خط بزنیم مثلن شعرکوتاه تر می شود و مفهوم اش نارس تروناگویا. 29) این شعر درعین ناکوتاهی ساختمان یک شعر بلند را دارد وپیداست شاعرش به قصد کوتاه نویسی دست به نوشتن اش برده بیاد یکی از ترجمه های شاملوافتادم که چندانم به حافظه ام مطمئن نیستم اما فکرمی کنم چنین باشد:(مورچه می داند که بر مرمری سیاه راه می رود یا بر خشتی خام) اما اپیزود دوم شعرخانم علینقی زاده با زبانی گفتارگونه شعر را به خوبی بپایان می برد ومفهوم را ازآن خود می کند. 30) پارادوکس ساده ای را به تکنیک گرفته وفکرمی کنم ازسه سطرپایانی شعرسطرسوم اش برای پایانه ی کار کافی بود تا ازتوضیحی شدن بپرهیزد. 31) اشاره ای غیرمستقیم به گذر زمان و عمر شاید باشد که هرگز تکرار وبازگشت ندارد . 32) واژه ی همیشه خیلی گزین شده زیرا ختم اینکه می گوید تنهایی هیچگاه به این سرسبزی نبوده است بلکه می گوید هیچ زمانی از زندگی بهانه ای سبزتراز لحظات تنهایی ندارد تا سری به خویشتن خویش بزنیم وهمنشین خود باشیم. 33) این شعرهم مانند برخی کارهای این مجموعه از تقطیع نامناسب رنج می برد ونمی دانم چرا خانم علینقی زاده ساده و راحت ترین شیوه ی تقطیع را پیشه کرده است هرجا جمله تمام شد وهرجا دیالوگ حکم کرد . کلیت این شعر تشبیهی بیش نیست برای کسی که با کسی همراه است بی آنکه درکی از هم داشته باشند. 34) نگاهی حرفه ای از زاویه ی هنربه مقوله ی آفرینش وتداوم هستی در زایش ومقام زن. 35) تعریف خاصی ازآب که البته پرداخت خوبی از آن نشده اما تازگی اش را نمی توان نادیده گرفت. آب مایه ی حیات و سرلوحه ی پاکی ست درحالیکه برکه کاربرد دیگری نیزازآن ارائه داده (خیانت) ! 36) این شعرحکم نقطه چین را دارد که هرکلمه ای را می شود به آن نگاشت وعنوان کرد و روی سخن اش هم او می شود که من عشق را نوشتم و دیدم در هر چیزی عشق دخالت کند به اوج می رسد و اوج می تواند هرکسی را برجسته کند که حتا زبانزد کودکان هم بشود حضرت مولانا می گوید: زاهد بودم ترانه گویم کردی............. سجاده نشین باوقاری بودم       بازیچه ی کودکان کویم کردی 37) دراین شعرمی شد " است " در سطرپایان را به قید قرینه حذف کرد و فراخورآن " که " نیز در همان سطر حذف می شد و زبان از دستور نثر رهایی می یافت اما نمی توانم ذهن زیبای شاعر را انکار کنم. 38) بابونه ی سفید خود درمیانی زرد است واگر بخواهد پادرمیانی کند برای توجیه لک زرد روی گلبرگ های مریم بدیهی ست که ناشدنی ست (رطب خورده منع رطب؟)  اما وقتی این پادرمیانی با مویه همراه باشد توجیه پذیر است زیرا آنها نیزازهمان ناصه آسیب دیده اند ودارند به مریمی ها حق می دهند جا دارد برای بکاربردن مریمی ها بجای مریم ها که معنا را گسترده تر کرده دست مریزاد بگویم . 39) به نظر نگارنده اگر جای دوسطرنخست را با دوسطردوم جابجا می کرد وموضوع زود لونمی رفت بهتربود آنوقت " نداشتن" پایان شعر می شد ومی توانست به سپید خوانی بیانجامد ونه تنها به دوست نداشتن که آنهم ازسوی خود یا طرف مقابل را به ایهام می اندازد به نداشتن خیلی چیزهای دیگرمی تواند اشاره کرده باشد. 40) نمی دانم اگر انکار دریا توسط این شعر نبود باید چه چیزش را دلیل نوشتن اش می دیدم چون فقط همین اش برایم کلیشه نبود. 41) بیاد ترانه ی قدیمی ای از خودمم افتادم (نه که بخوام تموم بشم / می خوام به آخر برسم) واین شعر مرا تکان داد که حجتا اگر چنان فکر می کردم ولی حقیقت پایان است که پیش پای همه قرار می گیرد. 42) در بسیاری از شعرهای کوتاه این احساس به من دست می دهد که این می تواند بخشی از یک شعر بلند باشد وشاید قوی ترین بخش آن و ذهن را به حرکت وا می دارد که برای آن کوتاهه شاخ و برگی فراهم کند وعنوانش را سپید خوانی بگذارد یعنی باقی شعر را خود مخاطب توی ذهن اش حدس بزند. 43) اینکه دنیا را سیاه ببینی یا سپید خوب نیست اما شاعرما گویا با مخاطبی سرو کاردارد که در چنین دنیایی ست ومی گوید حد ومیانه را رعایت کن که البته باید میانه ای باشد وگرنه برای همان نیز باید دعا کرد. 44) درس اخلاق و موعظه اما به شکل مدرن ترخلاصه اینکه عمرت را بیهوده باطل نکن وخیام زیباترین سطرها را دراین باره گقته مثلن : پندار که نیستی   چو هستی خوش باش. 45) پرده برداشتن ازرازها را هرگز دوست نداشته ام زیرا راز وارگی راز در پرده داری ست اما شاعرما خود نمی دانی ؟ ( ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه : حافظ ) این شعر می توانست راز وارگی زیبایی داشته باشد که شما دریغش کرده ای . 46) یاد لپ های گل انداخته ی بچه های خیابانی افتادم که گاهی با بسته ای آدامس یا تنقلقات یا میوه یا کیک و نوشیدنی در ورودی شهرها وپمپ بنزین ها وپلیس راه ها جلوی ماشین ها سبز می شوند و مدل پیش رفته شان یا روزنامه فروش دوره گرد است یا شیشه پاک کن روزهای برف و باران البته فکر نکنید من هم مثل متهم شعرفروغ فرخزاد( دنیا را از شیشه ی کادیلاک نگاه........) می کنم. 47) شاید مانند من نیزهدف خانم علینقی زاده اصلن شعر انتظاری وآیینی نباشد اما این شعررا الگوی خوبی برای این ژانرمی بینم که کاش یاد بگیرند ازما بهتران! 48) بکارت بعضی کلمه ها را می منفجراند مانند همین کنایه از باران. 49) واین مفهوم نیزو براستی جهان نوباوه یعنی قطارسوبه پرتگاه . 50) اگردر سطر پایانی واژه ی نفس را نمی آورد وبه عمیق بسنده میکرد و" نصیحت" پایان را نیز نمی نوشت که به معنای رسیدن به هدف مرگ باشد خیلی حرفه ای تربود اما شوربختانه با اینکه شاعرما تلاش کرده خود را کوتاه نویس معرفی کند بازچندان ذهن اش توضیحی ست که یادش رفته باید در مصرف واژه خسیس بود. 51) واژه ی "تیر" در سطر سوم اظافی ست اگرنمی بود شاعرانه ترمی شد اما به زیبایی استعاری و کشف شاعرآفرین گفتم. 52) بیاد شعر برف بامداد افتادم (شادی آوردی ای امید سپید/ همه آلودگی ست این ایام) اما اعتراف می کنم کشف علینقی زاده دست کمی ازآن ندارد. 53) چقدر این تصویر ومفهوم با هم گره زیبایی خورده اند زیرا در روزهای برفی اکسیژن پایین می آید همچنان که شرجی ها وچه پارادوکس زیبایی بین دواقلیم با یک اشتراک در ذهن پدید آورده ورد پای این زیبایی را کامل می کند. 54) برخی شعرهای این مجموعه جداٌ سرم را به سوت می کشد وهمین ها ازنوشتن این متن پشیمانم کرده من برای این شعرچه می توانم بگویم درعین سادگی با کمترین تصاویروبازی زبان اما حرف بزرگی که پشت این سادگی به ذهن لگد می زند وجلب توجه می کند ومعنی هرپایانی آغازدیگری ست!!! 55) اگردرسطر سوم " روز" و"شب" را حذف کنیم چه اتفاقی می افتد. 56) " اند" در سطر اول باید به قرینه حذف می شد تا مفرد به جمع تبدیل شدن در سطر دوم به زیبایی دستوری بیفزاید. اما مفهوم ودرک اجتماعی خوبی در مردمک هایش دارد. 57) " می شود " در سطر دوم باید حذف می شد . " درخت " + " ی " شاید بنظر اتفاق مهمی در این شعرنیاید اما اینکه درخت را از خاص بودن بیرون برده می ارزد. 58) بسیاری از جاها ذهن شاعران به هم نزدیک می شود واین شعر چقدر مرا بیاد ( به آسمان می خندم/ که با این همه ستاره/ چشم به راه شهابی گذرا هستند) می اندازد. البته از واشکافی این شعرصرفنظر می کنم زیرا برای من وشاعرش بهتر است ما را با آسمان در نیندازید. 59) اگرواژه ی مرگ نبود شاید مرا به مهروآغاز مدرسه وتازه واردهای آن می کشاند. ولی بوی نحس مرگ نمی گذارد. 60) شکار خوبی کرده قرائت خوبی از شمارش لحظه که مضمونی هزاربارمصرف است. 61) سنگها که همان لوح گورها هستند وخواه نا خواه یکی از آنها سهم همه می شود اما این ستیزبا جاودانگی سهم همه می شود اما این ستیز با جاودانگی نه انکار جاودانگی می تواند باشد ونه تاریخ بهرحال شعر خوبی برای پایان انتخاب شده بود. .................................................................................................................... پیامد خواندن این کتاب   شاعراز ساختن فضاها برای ایجاد ارتباط با مخاطب خوب بهره برده وازاستعاره ها نیز برای تفهیم مفاهیم خوب کارکشیده البته جای بهبود وپیشرفت دارد . گوا اینکه شعر بلندی نیزازین شاعر در این کتاب ندیدم که بتواند توانایی ایشان را درزبان ورزی ورعایت ارتباط افقی و عمودی وحفظ انسجام و عناصر بینا متنی مانند تکثروچند صدایی/ روایت وشکل روایت/ حذف قرینه ها و هنجارگریزی ها وبهم زدن نورم زبان که ویژگی های زبان یک شاعر را به نمایش می گذارد  وتکرارآن به استقلال زبان منجر می شودنشان دهد. ................................................... برخلاف شعرهای کوتاه که از کلید واژه ها وچنج کردن وربط آن با کدها به یکدیگربه مفهوم نهفته در لایه های درونی می رسیم. در این کتاب کمتر از این شگرد استفاده شده است. و این به آن معناست که شاعرش به آن قدرت وتاکتیک دست نیافته اما از راه ساده تری به مفاهیم کم عمق تربسنده کرده است. ............................................................. ................ زبان شعرها بیشتربه گفتاروتکنیک ها نیزبه هم خانواده های شعرناب پهلومی زند. ............................................................. ................     کتاب خوب ی بود اما من آن را چنین دیدم که شاعرش کمتردراندیشه ی به روز بودن شعربلکه بیشتر دغدغه ی انتقال اندیشه هایش رابه روش شاعرانه داشت که البته موفق هم بوده است امیدوارم در کتاب های دیگرشاهد شعرهای بلندتروهمچنین پیوستنشان به قافله ی شعرپس از دهه ی هشتاد باشیم که فرصت محک ایشان را بهتربه ما دهد.                                                                                          مسعود سیفی                                                                                       دی ماه هزاروسیصدونود                         + نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 1:35  توسط مسعود سيفي  |  GetBC(31); 6 نظر مقاله: پشت صحنه های شعر جستاری پیرامون :      پشت صحنه های          شعر        از:مسعود سیفی         شک ندارم این نوشتارحرف تازه ای نیست و دیگران پیش از ما هم خود به درکش رسیده اند هم ما ها حتا همین شمایی که داری مرور می کنی اگر اهل قلم باشی حتمن بکار برده ای اما دوباره مرور کردن دانسته ها هم خالی از لطف نیست چرا که یک ساعت که جز12 عدد و 3 عقربه و یک قاب و زمینه چیز دیگری ندارد را اگر دوبارنگاه کنیم به دو نتیجه می رسیم و ساعت نیزدو نتیجه گیری را از ما انتظار دارد .پائلو کویلو هم گفته : در دنیا هیچ چیز کاملن خطایی وجود ندارد حتا یک ساعت ازکار افتاده هم می تواند دوبار در روز وقت را دقیق نشان دهد . این نوشتار نه مانیفست است نه مولفه تنها ساده شده ی اطلاعات ضروری یک شاعر است که تلاش کرده ساده تربیان کند تا به کار جوانترها نیز بیاید . شاید توی هیچ کتاب وکلاسی چنین مطالبی را نخوانیم اما دکترسیروس شمیسا در گفتگویی می گفت :شعر خلاق و خوب متاسفانه بیرون از دانشگاه هاست.... متاسفانه . دراین نوشتار نمونه های شعری را سعی کردم از شاعران خودمانی وام بگیرم که بدیهی ست اینها منابع دم دست من بودند و با شعرشان آشنا تر بودم شوند ( دلیل ) دیگر نیز کم لطفی رابطه هاست و بی خبری که فروغ خیلی سال پیش نالیده بود که : چراغهای رابطه خاموش اند....   پشت صحنه های شعر:زبان   مبحث زبان و جایگاه آن درشعر چیزی نیست که بگوییم مهم است زیرا مهم برای اش کم است اگر شعر را به ارکان مختلف  تقسیم کنیم شاید یک چند ضلعی دستمان را بگیرد که ضلع های اصلی آن (زبان و تصویر) هستند . فکرمی کنید محتوا و فرم را نباید دراولویت های بعدی قرارمی دادیم ؟! اما نه ! اعتقاد من این است که فرم جزو ارکان تشکیل شونده ی شعر است که از زبان و تکنیک و عناصر دیگر تشکل می یابد . چنانکه شعر گفتار و پست مدرن و حجم همگی فرم دارند اما تفاوت میانشان وجود دارد. همچنین محتوا که هر شعری را شامل می شود چه خوب و چه بد .چندانکه می توان در یک شعر بد (ضعیف) و یا شعری خوب ( قوی ) به این نتیجه  برسیم که (از نظر محتوا خیلی پرمایه نیست) بلکه شاعر خوبی داشته که از موضوع به این ناچیزی شعر به این خوبی ارائه داده . اما درمورد تصویرهمین بس که بزرگی گفته :اگر پیامبری دراین عصر ظهور کند بی شک سینما گر است ! و دیگری گفته (تصویر گری را می توان ارئه ی تجربه ی حسی از طریق زبان تعریف کرد لارنس پرین) حتا در ضرب المثل های فارسی خودمان (شنیدن کی بود مانند دیدن ) اهمیت تصویر را تایید و تاکید می کند ! من هم معتقدم نیمی از بارز زیبایی شناسی شعربدوش تصویر است . تصویر بر دو بخش است : 1) حجم که بر نماد و دیگرگونه دیدن و تکثراشاره دارد یعنی آنچه می بینی و آنچه باید ببینی . 2) تصویردراماتیک که تصویری گویی را زبان شعر قرارمی دهد و با زبان تصویرروایت خطی شعر را دنبال می کند . نمونه اش شعر(برای ف م ) از سعید محمد حسنی که با چند فلاش بک از یک تاریخ متروک سخن می گوید از پیری می رود تا به دوران جنینی می رسد و در این راستا حوادث و وقایع خاصی را که مستند هم هستند با زبان غیر مستند و سانسور گریز در شعر وارد می کند ضمن اینکه یک تصویربزرگ دیگر هم تصویر ذهنی این شعر است که خواننده احساس می کند که شخصیت داستان خود شاعر نباشد واین یک تصویربرداری از زندگی کسی ست که شاعر راوی آن است . هرچند بزرگی گفته : همه ی داستانهای دنیا داستان خود توست کافی ست تنها نام را عوض کنی . درباره ی زبان و آنچه ما آنرا زبان می نامیم و به اعتقاد من شناسنامه ی شعر است و چیزی ست که هرکس را از دیگری تشخص می دهد . همچنان شناسنامه ی هرکشور و ملتی زبان آنهاست . حالا همین را کوچکتر تصور کنیم و ملت را مفرد و هویت ملی را شخصی در نظر بگیریم . گاهی آدم با یک تکیه کلام شناخته می شود و گاهی یک قشر از جامعه با زبانشان از قشر دیگر تشخیص داده می شوند مانند ادبیات بازاریان از کارمندان یا آدمهای مذهبی از غیر مذهبی ! اما آنچه از همه برجسته تر است زبان شاعرانه است . اصطلاح ( چه شاعرانه ) بی شک در زندگی همه ی آدمها بکار آمده است . مثلن کسی احساس خودش را نسبت به (کسی چیزی جایی و یا موقعیتی از زمان ) بازگو کرده باشد و دیگری بگوید( چه شاعرانه !) اکنون این شاعرانگی اگر از یک قشر(شاعران ) به تفرد بیانجامد یعنی یک شاعر به جایی رسیده که زبان اش از دیگر شاعران قابل تشخیص می شود و این آرزویی ست که هرشاعر(شاید) و(باید) داشته باشد .  استقلال زبانی شاعر شامل : کد ها و نشانه ها – اصطلاحات – بوم گرایی (کاربرد واژگان بومی ) – دایره ی واژگانی (واژگانی که شاعر به آنها وابستگی پیدا کرده و در شعرهایش مصرف همیشگی دارد) و شاید عوامل خاص دیگر است و زبان که بر دوبخش زبانیت و بیانیت تقسیم شده زبانیت اش اینجا مفهوم پیدا می کند . البته درکلیت همگانی زبانیت زبان تعریفش چیز دیگری ست سه دسته 1 و2 و3 که هریک به الف ب ج... شاخه بندی شده اند. مثل: 1 الف – زبان محاوره (فارسی شکسته – زبان ترانه – گویش روزمره ی مردم وقت ) ب – زبان معیار (زبان کتابی و فارسی کامل رسمی وقت که رسانه ها و مطبوعات ونظام آموزشی از آن پیروی می کنند ) ج – زبان آرکائیک باستان گرا – فارسی کهن که هنوز آلوده به کلمات تازی انگلیسی و دیگرزبانهای بیگانه نشده مانند زبان رسانه ای و مطبوعاتی زرتشتیان کشور عزیزمان و درحقیت زبانی که اهل قلم چند سالی ست دارند تلاش می کنند که زبان فارسی را به آن سو ببرند و به اصل خود برسانند . و 2 – الف – زبان سیاسی (بهره گیری از اصطلاحات رویدادها جهت ها و جنبش ها ) ب – زبان حماسی (زبان فخیم با تیمپوها و هارمونی درونی و کمی اغراق و غرور) ج – زبان پندی و مذهبی (بهره گیری از اصطلاحات دینی و معنوی با کمی دانای کل دانستن خود که نیاز به داشتن اطلاعات لازم در آن زمینه دارد ) د – زبان عاشقانه (شیوه ی رمانتیک که البته نیاز به  به روزشدن هم دارد زیرا به شوند (دلیل) بهره وری بالا زود به زود کهنه و از رده خارج می شود) س – زبان رندانه ( زبانی که حافظ اولین کسی ست که بهره برداری کامل را ازآن نمود در روزگار خود – زبانی دوپهلوو متکثر- سانسورگریز) 3- الف- زبان مخاطب عام(در شعور متعارف – زبانی که هرکسی با هرسطح علاقه ای به شعر و متون ادبی بتواند با یک خوانش ارتباط با متن برقرار کند و لازم نباشد نویسنده را به متن سنجاق کند تا توضیح دهد ) ب – زبان مخاطب خاص (هنر برای هنر- زبانی که اهل فن و کسانی که ادبیات را بصورت حرفه ای دنبال می کنند قبولش داشته و پایین تر از آنرا توهین به شعور مخاطب می دانند و معتقدند که باعث رشد می شود و رشد مخاطب یعنی توقع بیشتراز ادبیات داشتن و رشد آن . اما در فرد – بیانیت نقش زبان را بعهده دارد که همان چگونگی ست / و چیستی هم که زبانیت زبان است یعنی جدول شماره ی 1 . زبان گاهی رابطه ای دوسویه است میان متن و نویسنده برای نمونه یک متن عاشقانه را می گوییم که برای نوشتن اش از زبان (سیاسی – حماسی – اجتماعی و مذهبی نمی توان استفتده کرد. و تعریف دیگر اینکه در زبان هر شعر و هر ژانرنیز باید به زبان خودش پرداخت . در شعر موزون خواه ناخواه انتخاب واژه ها و تمپوهای وزنی تغییراتی در زبان یک شاعر پدید می آورد حتا اگر آن شاعردر ژانر سپید هم قلم بزند این تفاوت میان سپید و کلاسیک اوحتا در کمترین شکل ممکن هم که باشد وجود دارد و اجتناب ناپذیر است . همچنین که شاعران دهه ی هفتاد با دهه های دیگر ازلحاظ زبان متفاوت اند.و حتا همین دهه ی هشتاد که در آن هستیم از دهه های پیشین خود خیلی متفاوت است . بحث برسر خوب و بد هیچکدام شان نیست زیرا این شاعر است که نتیجه می دهد که کدام موضوع در کدام ژانرمی تواند یک شعر خوب را بدست ما برساند و ما با تمام اینهایی که گفتیم باید به قضاوت در مورد یک شعر بنشینیم و حوزه های شعری را هم تداخل ندهیم بویژه آنهایی که کارشان تنها نقد و بررسی ست و مستقیمن دستی در خود شعر ندارند نمی باید همه را با یک خط کش اندازه بگیرند! حتا در شعر کلاسیک که در این سالها آن هم از لحاظ زبان و ساختاربه شاخه های مختلفی تقسیم شده است و تنها اشتراکشان وزن و قافیه است. زبان مسئله ای ست که هم شاعرتازه کار و هم کهنه کارخواسته یا ناخواسته مرتکب آن می شود و در جستجوی استقلال اش هستند. و گفتیم زبان شخص زمانی مستقل است که یک شعراو از لا بلای شعردیگران قابل تشخیص باشد. البته به دلیل همسویی زبان و جریان های مشابه در شعر امروزدستیابی به این مهم کار ساده ای نیست پشتکار و گذشت زمان می خواهد . برخی می گویند ما می خواهیم از زبان معیار خارج نشویم اما زبان مستقل هم داشته باشیم باید گفت اینجا دیگر زبان یک اصطلاح و در حقیقت همان چگونگی بیان است . مثلن اگر یک موضوع را به سه شاعربدهیم محال است از یک روزنه به آن بپردازند حتا اگر مبتدی باشند و چیزی از خود به آن نیافزایند. زبان معیار یک چیز عمومی ست و کسی نمی تواند آنرا از آن خود کند. چیزی که منحصر به فرد شدنی است و به زبان شخصی نامورشده است در حقیقت همان بیانیت است. گاهی نیز شاعری با محدوده ای از دایره ی واژگانی برای خود ساختن و با کمترین واژه ها فضای خاصی را برای خود فراهم کردن تصمیم می گیرد به این وسیله بیشترین رابطه را با کمترین کلمات و ابزاربا مخاطب برقرار کند و به عبارتی یک سری واژه هایی را برای خود و شعرش درونی می کند چنانکه هرگاه مشابه آن کلمات را درشعر دیگری و دیگران ببینیم آن را به پیروی وتاثیر پذیری از او متهم می کنیم نمونه ی این کار در شعر گفتار به فراوانی به چشم دیده شده که گفتاری ها نه تنها حس و فضا را بلکه کلمات را نیزازعلی صالحی تقلید می کردند کاری که خیلی از قدما بر سر حافظ درآوردند و خود حافظ برسرزبان خود و متقدمان اش آورد . این محدودیت واژگانی شاید زمانی هنری مهم تلقی می شد اما اکنون هرچقدرهم رازوارگی برای شاعر امری ضروری باشد اما با ابزار واژگان تنها بدست نمی آید. وقتی شاعر نخواهد از کلمات مجرد تک مفهومه  و بیان مستقیم استفاده کند همین باعث می شود که به جستجوی راه دیگری باشد. مثلن برای تفهیم اینکه ( من سردم است ) یکی می گوید هرچه لباس می پوشم کم است/یکی می گویدانگار مرا توی یخچال گذاشته اند/و کاش آتشی بود خودم را گرم می کردم! نیز نفر سوم است. همه می دانیم که وسواس انتخاب واژه برای گویاتر شدن شعر دغدغه ی هرشاعراست. با این همه همیشه شعرها ازبخش های خودآگاه و ناخودآگاه زاده می شوند یعنی شاعر همیشه همه کاره ی شعر نیست !پاره ای ازشعردرهزیان گویی می گذرد و همین از ناخودآگاه سرچشمه میگیرد. گرچه بی ارتباط با خودآگاه نیست اما به شکل خود مختار ومستقل عمل می کند و شاعر خیلی در آن دخالتی ندارد – تنها زمانی که شعر به پایان رسید شاید در ویرایش نهایی بتواند تغییراتی در آن بدهد که آن نیز اگر آنقدرباشد که اصل شعرقربانی ویرایش شود شعریت آن از بین رفته و ساختگی و تصنعی (کوششی) از کار در می آید. شعرگاهی دارای زبان مخفی ست یعنی اغلب از اصطلاحات رایج که مفهوم گنگی هستند اما منظور گویایی دارند استفاده می شود. مثل:(یارو تصادفی ست ) و این به آن معناست که شما اولین تجربه ی عاشقی او نیستی. به عبارت بهتر- یارو دست دوم است منظورمهدی برومیده است.              مثال دوم از حجت اله جانبی(یکی بیاید ازاین سکوت سر دربیاورد) سر در آوردن معنای لغوی اش چیز دیگری ست اما مفهوم مخفی اش پی بردن است یعنی توضیح اش دهد. این نیز می تواند اشاره ای به معنی اصلی و معنی ضمنی کلمات و جمله ها داشته باشد که بد نیست بدانیم معنی اصلی همان معانی ست که روبه روی هر واژه در فرهنگ لغت می نویسند .در حالیکه معانی ضمنی معانی کاربردی آنهاست . حالا اگر همین اصلی و ضمنی را بخواهیم در شعرتعبیر کنیم چه خواهد شد؟ ماجرا برعکس می شود یعنی مفهومی که شاعر می خواسته تفهیم کند اصلی و مفهومی که مخاطب درنگاه اول استخراج می کند (معنی لغوی ) دوم و فرعی است . دکتر فاطمه راکعی به نقل از لارنس پرین می گوید (شعر را باید بگونه ای خواند که صدای واژه ها را بشود شنید) یعنی آواها نیز به اندازه ی نوشته ها در انتقال معانی نقش دارند. خواندن شعربرخلاف متون دیگر و حتا روزنامه ها که بی صدا و لب خوانی و حتا چشم خوانی می شوند شعر باید با آکسان و نقطه گذاری اجرا شود زیرا در خود چیزی دارد که باید بشنوی تا بفهمی و من می گویم شاید همان تاء ویل و مفهوم دوگانه داشتن راز آن باشد برای آزمون همین شما که احتمالن شاعر هستی هر گاه شعری را نوشتی تا مدتی به دیدار آن نرو بگذار حس و حالش در تورسوب کند حتمن زیر لب می گویی این چه قانونی ست!؟ ولی باوربفرمایید بیشترشاعران خوب شعرهای خود را حفظ و از بر نمی کنند و شوند (علت ) تکراری نبودن فضا و موضوع شعرشان به خاطر همین است شاید برای خودتان هم تجربه شده باشد وقتی مدتی از شعر فاصله می گیرید اگرشعر تازه ای برایتان بیاید کار متفاوتی خواهد بود! ونتیجه ی آزمون قبلی چنان می شود که اگرشعر قبلی تان را بخوانید یا یکی از کارهای گذشته ی تان را مرورکنید کمی با تاخیروتردید به ادراک آن می رسید درست مثل یک مخاطب و این نتیجه ی استفاده از معانی ضمنی کلمات است چرا که اگرکلمات را تنها برای معانی اصلی شان بکارمی گرفتید با خوانش اول مفهوم را دریافت می کردید . لطف این کار این است که حتا می توانید نقد وبررسی یا ویرایش و کار کارگاهی را روی شعرتان انجام دهید.شاید بگویید که شعری که شاعرش با کمی فاصله مفهوم اش را گم کند چگونه می تواند بایک بیگانه ارتباط برقرار کند؟ اینجا من هم با اطمینان می گویم هیچگاه بهترین شعرها واضح ترین شعرهانبوده اند . می توانید بپرسید ! از هراهل فن بخواهید سه شعراز یک شاعر به شما معرفی کند – بی شک حسی ترین شعرها را به شما معرفی می کنند و حس نه خواندنی ست – نه دیدنی و شنیدنی! حس فقط دریافتنی ست! یعنی باید رادارهای خوبی داشت .البته این را نیزبیافزایم که معنا را نباید به معما تبدیل کرد . مشکلی که در خیلی از شاعرها دیده می شود برخی از سر تازه کاری می خواهند خود را حرفه ای جلوه دهند و بعضی از سر حرفه ای بودن مخاطب را در حد خود نمی دانند که هردو درست نیست اگر سادگی را اینچنین ببینیم باز جای درنگ و تفکر دارد. گاهی پراکندگی و پریشان گویی درون متنی در کارها بروز می کند که مسئله ی کمی به بحث مدرنیزم شعری مربوط می شود که نقطه ی اوج این پدیده شعر دهه ی هفتاد بود. یک مخاطب اغلب از انسجام طولی وعرضی یک متن به درک می رسد و از گسست و شاخه به شاخه پریدن موضوع دچارآشفتگی وبی نتیجه گی می شود گذشته از شعور متعارف که با فاکتورهای از پیش تعیین شده به درک و تفهیم شعرمی رسند و هر حرکت خارج از این چارچوب را مردود می دانند اما شاعر هم وظیفه ای در قبال مخاطب دارد و آن پیوند تازه های شعربا ناباوری ها و کلیشه ورزی های ذهن مخاطب عام است یعنی از فاکتورهای ذهن مخاطب به سود شعربهره بردن و شعور متعارف را ارتقا دادن بی اینکه مخاطب احساس کند دست کم گرفته شده است و یا تحمیل و تغییر ناخواسته ای علیه او بکاررفته است چرا که مخاطب دوست ندارد در خوانش دست خالی برگردد اما از یافتن تازه هایی در طول خوانش هم لذت بیشتری می برد تا تکرارمکررات. شارل بالی می گوید: تنها با تعیین محتوای منطقی یک بیان می توان ارزش عاطفی آن را نمایان کرد. یعنی شعرگره خوردگی احساس و اندیشه است . سپید خوانی بخش دیگری از زبان مخفی ست . یعنی بخش هایی از متن را ناگفته گذاشتن مثلن گاهی جمله یا سطر یا شعر را ناتمام گذاشتن تا مخاطب ادامه اش را در ذهن خود باز سازی کرده و ادامه دهد. نمونه 1 عباس عبادی : شعر(دوشیزه ی اور...) شلیم خاخام بزرگ/ جام اش را به سلامتی مونیکا بالا می برد/ و لخته لخته/جگرغزه/ به میهمانان تعارف می کند/..../مونیکا/.... و این یعنی غیر از مونیکا دو نفردیگرقبل و بعد ازمونیکا نشسته اند. البته علی یاری:شعر(با احترام به شیخ) پس تو هم اهل دل بودی و / ما را دست انداختی/چه فکرا که.... و به این ترتیب نقطه چین تصمیم می گیرد که شاعر چه بگوید و مخاطب چه برداشت کند البته سپید خوانی ی حقیقی آن است که بی نقطه چین باشد یعنی نخواهی به مخاطب بگویی اینجا را سپید خوانی کن بلکه خودش سپید خوانی های نهانه در زبان شاعررا دریابد و در ذهن خود ،شاعر را در سرودن همراهی کند. گاهی حرف های نیمه تمام در هایکو و شعرهای کوتاه نوعی سپید خوانی ست و به قولی نشانه دادن به مخاطب تا خودش پیدا کند نه اینکه نشان دادن کامل موضوع ! مثل این کوتاه ازشهریارعلیانی : کودک نوپا/ پیر فرتوت /دیوار پوسیده ! وازسیامک(احمد) فوارق : قلب ما کوچک /ولی/یک نفرهم   سبک شناسی   کلاسیسم : به معنای مخالفت با تجربه های فردی اگر تلقی شود .   رمانتیسم: نقطه ی مقابل آن باید قرار بگیرد.   کلاسیسم : خرد گرا گاهی لیبرالی واشرافی که البته رسمی ات وقابل عرضه بودن در دربارهای   قابل مدح نیز از ویژگی های کاربردی آن است .   از لحاظ محتوا اغلب نورم بیان که بخشی از زبان است سیرطبیعی را طی می کند و هیچ اتفاق   غیرمعمولی را بر نمی تابد که همین جوهره ی تخیل و سورئال را از ابزار شاعرحذف می کند و   شاعر تنها با مشتی واژه ی مجرد تک معنا سر و کار دارد و با همان ها نیزباید اثرادبی خود را   خلق کند که طبعن نمی تواند شعر باشد بلکه منظومه است یعنی اسکلتی موزون ازکلمات.   در بخش بعدی (رمانتیسم) به ویژگی های شعرخواهیم رسید وتفاوت آن با نظم ومنظومه.   درکلاسیسم ویژگی ایده آلیسم و رئالیسم جایگاه محکم و استواری دارند (ایده آلیسم) به تعبیر   ایرانی یعنی آنچه که سراینده خواسته بگوید همان را نیز خواننده برداشت نماید.   و (رئالیسم) یعنی چیزهایی که بیرون شاعر اتفاق می افتد را به همان شکل برکاغذ آوردن بی که  تفسیردیگری داشته باشد. یعنی اگرگفت : آسمان ابری ست / دقیق گزارش وضع هواست نه اینکه آسمان سیاسی یا عاطفی چنانکه نیما می گفت: خانه ام ابری ست/ یکسره روی زمین ابری ست با آن       رئال نوشتن ضعف یا قدرت نیست همچنان که سورئال نیز .  گاهی ایده آل ها را در ئالیسم می شود زیبا هم بکار برد از آنجا که یک نوشتار نمی تواند بی موضوع باشد مثل یک بازیگر برای تآتر روایت و قصه هم همیشه به ضرر نوشتار نیست . همچنان که روایت گریزی همیشه نمی تواند آفریننده ی یک شعر خوب باشد. برای مثال (غزل من نیستم) از میثم امانی شعر کاملن زبانی-گفتاری- رئالیسم ایده آل است . روایت و قصه در آن به شکل حرفه ای به کار گرفته شده و بی آنکه ازنبود سورئال رنج ببرد خود را در ادراک و علاقه ی خواننده غوطه ور می کند. و نقطه ی مقابل این غزل آقای میثم امانی شعر شاعرانی دیگرهم هست که با داشتن فضای سورئال هرگز نتوانسته اند حتا ارتباط اولیه را با خواننده برقرارکنند. ابژه ها را از بیرون یافتن وبا کم ترین دخالت ذهنی به روی کاغذ آوردن یک شعر رئالیسم را می نویساند. ابژه : به موضوع های ریز و درشتی که پیرامون شاعر یا نویسنده هست ومی تواند اورا تحت تاثیرقرار داده و به نوشتن وا بدارد می گویند. ابژکتیو زیرمجموعه ی رئالیسم است مثل شعر(شعری که زندگی ست ازاحمد شاملو) ابژه نقطه ی مقابل سوبژه است . سوبژه: یعنی تلاش ذهنی شعربرای ذهنی کردن موضوع و(برداشت های ذهنی برای مخاطب تدارک دیدن) سوبژکتیو: زیر مجموعه ی سورئالیسم است . سورئالیسم وجه ی اصلی شعر است چرا که (شعر است که به ما اجازه می دهد که چیزی بگوییم درحالی که منظورمان چیز دیگری ست – رابرت فراست) و این اجازه را هرچقدر شاعربیشتربدست آورد بیشتربرای خواننده ی شعر خود جایگاه و سهم قائل شده است .زیرا شعر نظم نیست/مقاله نیست – که مخاطب فقط بخواند در شعرخواننده حق واجازه دارد برداشت وتعبیرخود را داشته باشد واین حق واجازه را مدیون آیرونی ست (یکی از عناصراصلی سورئال) به تعبیرایرانی آیرونی به مجاز اطلاق می شود. مجاز به خودی خود فایلی ست که چند پوشه را در خود جا داده است. مجاز1 استعاره / تشخیص / کنایه مجاز2 نماد / تمثیل مجاز3 پارادوکس (الف نقیض گویی ب بزرگ نمایی ج کوچک نمایی حالا مجازها را نمونه می آوریم : مجاز1 الف) استعاره : اگربه کسی بگوییم گرگ باران دیده – نه او را گرگ کرده ایم نه خیس باران  بلکه این استعاره ای ست ازشخصیت مجرب    ب) تشخیص : شخصیت بخشیدن به اشیاء مانند پیاده رو در شعرمهدی برومیده :  (اما هنوزبا تو قدم می زند هنوز  دارد عبورمی کند ازما پیاده پیاده رو)  ج) کنایه : (چهار پایه که افتاد یک نفر خط خورد) افتادن چهارپایه درشعریوسف ابوعلی نژاد  کنایه اززیرپای کسی خالی شدن است وخط خوردن کسی یعنی باطل شدن شناسنامه یعنی مرگ  که همه ی اینها کنایه از چهارپایه ی داراست.   مجاز2 الف نماد : یعنی چیزی که معنایی بیش از خود را ارائه می دهد مانند این سطرازفرامرز سه دهی (این گربه هم که مادرخوبی ست ) گربه نماد نقشه ی ایران است ومادررا به چم= معنی میهن ارائه می دهد . ب تمثیل : روایت یا توصیفی ست که در پس خود چم و معنای دوگانه داشته باشد وهدف شاعر چم درونی ودوم اش باشد مثلن (شاعر که سیر باشد/ شعر شاد می شود / اما من شکم ام پر از اتیوپی های تازه است ) مسعود سیفی اتیوپی را به چم اوج گرسنگی و فقر و شکم خود را که همان جایی ست که مربوط به اوست (جامعه اش ) را مرکزاین گرسنگی قرار داده و معرفی کرده است . مجاز3 الف پارادوکس: مثل (پارسیان بخوابید پالایشگاه بیدار است) درواقع سعید محمد حسنی می خواهد بگوید: پارسیان بیدار شوید.... ب بزرگ نمایی : مثلن (پرواز در قفس) عبارتی ست که نه کوچکی پرنده می تواند آن را اجرا کند و نه بزرگی قفس تنها ذهن شاعر به این می رسد برای ارائه ی مفهومی بالاترازکلمات داده شده. ج کوچک نمایی : مثل شعر شوالیه ی کوچک ازکاظم کریمیان که نمی خواهد حقارت یک شوالیه را برساند بلکه منظوراز کوچکی دست کم گرفتگی شوالیه است . درحالی که شوالیه قابلیت ها و توانایی های بزرگی دارد که کسی متوجه آن ها نیست و تنها شاعر(راوی) آنها را درک کرده است.   فرم پیرامون فرم یا فورم نظریه های متفاوتی وجود دارد برخی به ظواهرو شکل بیرونی شعر مربوطش می دانند و برخی عکس این نظریه را دارند. فرمالیستهای گروه یک عناصردرونی شعر را مخلفات وفرم را یک چارچوب (قالب) می نگرند. نگاه سنتی ! فرمالیستهای گروه دو نوعی شیوه ی نوشتاری را آنقدرتکرار می کنند تا به نوعی فرم خالص می رسند و سپس پرچم استقلال می نشانند وهمه چیز را با معیارآن درشعر خود تعیین می کنند. این گروه شباهت خاصی به گروه نخست دارند با این تفاوت که آنها پیروشیوه های از پیش تعیین شده اند اما گروه دوم شیوه ای می آفرییند. و اما گروه بعد – گروه سه رادیکال ها همه چیز را درخدمت شعر می دانند وبه تناسب شرایط جایگاه عناصررا چه بیرونی و چه درونی تغییر می دهند.(نگاه آزاد) تصویر لارنس پرین می گوید:(تصویرگری را می توان به عنوان ارایه ی تجربه ی حسی از طریق زبان تعریف کرد) اما این یعنی چه؟ من فکر می کنم می خواسته بگوید با بیان نقاشی کردن یا تصویر نگاشتن مثل – (این آینه چقدر حرف می زند) این پنج کلمه می خواهند بگویند آینه روبه روی کسی ست که واگویه هایی دارد که از زبان دیگری نشاید شنید و می دانیم که زبان آینه درواقع کسی ست که تصویرش در آن افتاده اما بی آینه قادر به گفتن آن حرف ها نیست و آنقدرحرف می زند که خودش هم خسته می شود . تصویرگری گاهی جنبه ی دراماتیک به خود می گیرد یعنی کسی که چنین شعر می نویسد استعداد خوبی در تدوین و سکانس بندی شعردارد و از همه مهمتراینکه شعرش از چندین تصویر به هم پیوسته شکل می گیرد وکمتر از گفتار بهره می جوید. این نوع شعراغلب نوعی فیلم نامه در لایه های درونی خود پنهان کرده است.که اگرچه به دلیل کوتاهی فرصت شعربعد روایی آن محسوس نیست اما انکار آن نیزغیرممکن است وشکل ذهنی شعرناخواسته در همان خوانش نخست در ذهن نقش می بندد هرچند خیلی گویا و شفاف نه، اماچیزی هست که شنونده یا خواننده را به فضای دراماتیک پرتاب کند. البته شکل ذهنی تنها خاص فضای تصویری شعر نمی شود بلکه در بخش هایی از این ارگان از شعربه محتوا و حتا به ساختارظاهری وبیرونی شعر مواجه می شویم . البته این بخش دوم بیشتردر شعر کلاسیک و آثارفرمالیست ها نمود می یابد. اما بخش اول درشعرآزاد((سپید)) البته تداخل هایی هم گاهی اجتناب ناپذیراست زیرا این دو حوزه ازشعر در این چند ساله تفاهم های خوبی از لحاظ شکل ذهنی دارند پیدا می کنند و حتا مولفه های مشترک هم باید برایشان در نظرگرفت گاهی نیزفضای دراماتیک در بخشی از شعراتفاق می افتد مثل شعر صحنه تاریک لطفن از فرامرز سه دهی  : در بخش هایی کاملن تآتری کارشده اما چون شعراز اپیزودهای مختلف تشکیل یافته دیگر دنبال یک فیلم نامه یا نمایش نامه ی یکدست درآن نیستیم بلکه با عوض شدن هراپیزود موضوع هم عوض می شود و این مهارت شاعر است که در پایان انسجام طولی را به نحوی بوجود آورد که مخاطب احساس گسست درموضوع یا تصاویروحتا زبان ننماید. تجربه شده است که شاعر گاهی چند کوتاهه شعر درزمان های مختلف سروده وسعی دارد این ها را در چند اپیزود یا کوارتت پیوسته به یک شعرتبدیل کند وبا قرار دادن پاساژه هایی در فواصل آنها گاهی موفق هم می شود اما گاهی هم نتیجه خوب ازآب درنمی آید چون عوامل وعناصردیگری که شعر را دربرمی گیرد با هم همخوانی ندارد. تصور کنید چند قطعه عکس را بخواهند کنار هم بچینند این عکس ها اگرخودگویای ارتباط شان با هم باشند که شاعر مانند یک پازل آن ها را با اندک هوشیاری کنار هم خواهد چید اما اگر خود تصاویر گویا نباشند و نیاز باشد که خود شاعر برایشان سناریویی ترتیب دهد آنوقت است که تفاوت شاعرانگی دو شاعرمعلوم می شود! حتا اگریک تصویر کوبیسم که موظف نیست موضوع خاص وکاملی را نمایش دهد مثل آثارپیکاسو و سالوادوردالی که حتا اگربوم را سر و ته بگیریم باز هم چیزی برای گفتن دارد قرار باشد نتیجه ی کار شاعرمان قرارداده شود باز هم دو نتیجه با هم برقرارنخواهد بود. به بخشی از شعر(( با تنهایی تن ها)) از حبیب پیام توجه کنید : ( از دار دنیا/ طناب مانده برای ام/ و جالباس کهنه ی درخت ) انگارسه قطعه عکس به اوداده اند وگفته اند رابطه ی اینها را پیدا کن: یک: طناب/  دو: درخت / سه: جا لباس و می بینیم که به خوبی طناب را به درخت (( دار)) پیوند داده و بعد از پرواز روح درخت جا لباسی شده که جسد مثل یک دست لباس به آن آویزان است. ضمن اینکه دار دنیا ایهامی نیزبین دار به معنی دارایی + درخت+جوخه القا می کند که به زیبایی نقاشی کلمات افزوده است . به این سطرحجت اله جانبی توجه کنید: (رو در روی چشم های کاغذی ات) چقدر خوب تصویردر تصویرتوجیه شده است؟! چشم کاغذی خاصه ی عکس است واگر دکتر جانبی کلمه ی قاب را هم نمی آورد بازهم تصویردر تصویر اتفاق افتاده است و این یعنی کارکشیدن ازتصاویر در شعر! و با تصویرحرف زدن درمتن! کاری که شاعران خوب تنها از عهده اش بر می آیند وگرنه همه ناخواسته یا خواسته گاهی تصویررا در کارشان بکار می برند اما بصورت فانتزی وغیرراه بردی یعنی مثل چیزی که تشریفاتی ست . با یک تصویر در تصویر دیگر که شعری از محمد هدایت است البته سه سطرپایانی اش مبحث تصویر در تصویر را به آخر می بریم : ( اما او دشنه به پهلو داشت/ و جای این حرفها می خواست/مثل فریاد زیر آب.....) ((هدایت))  اینجا کاری کرده که با کار جانبی متفاوت است جانبی خود را با یک عکس رو در رو گزارش کرده است اما هدایت ما را به یک خاطره که تنها مال خودش که نه بلکه خاطره ی خود ما نیزهست و در اعماق ذهن ما خاک می خورد می کشاند فیلمی بنام فریاد زیر آب . چیزی که مهم است این است که در تمامی مبحث " تصویر در شعر" به چشم سر نیازی نیست بلکه تصویر در شعرخواننده را در فضایی شناور می کند که بیشتر به حس ششم و چشم سوم نیاز هست تا پس از اتمام شعردست خالی از آن فضا برنگردد. بهزاد بهادری در یک هایکو می گوید: (و ما /توان بلند کردن پرچم داشتیم/پرچم نداشتیم) خواننده درنگاه اول به دو سطراول و دوم فکر می کند و این ادامه ی یک شعر است گذشته از" و" یک شکل ذهنی در مخاطب پدید می آورد که انگارقرار شده پرچمی بلند کنند و آنان به خوبی از پس این کار برآمده اند اما وقتی به سطر پایانی "پرچم نداشتیم" می رسیم تمام محاسباتمان به هم می ریزد و به این ترتیب است که مخاطب تا آخرین لحظه به نتیجه گیری نمی رسد والبته شعر هم باید آنقدر قدرت داشته باشد که مخاطب را دنبال خود بکشاند. ودر پایان یادآورشوم که تصویر گاهی درخدمت مفهوم است وگاه در خدمت تفهیم این رابخاطر بسپارید                                                                                                     ( پایان) + نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 1:30  توسط مسعود سيفي  |  GetBC(30); یک نظر غزل:جهان چهارم چقدرخاطره باید کاشت,برای روزمباداها چقدروعده دروکرد-ایم,کنارسنت رویاها به وعده خاطره خوش کرد-ایم,سرازخرافه درآورد-ایم به خواب خاطره ها رفت-ایم,به پیشدستی ی فرداها خداخیال تورادزدید,وذهن خال ی من,دست ی تهی ازآنچه حقیقت, شد/ پر از تراکم آیا ها طریقت این سوی دیوارو,طبیعت آن سو و,من روزن میان نیست و بایدها , کشیده پرده ی اماها میان عقربه هاقیچی اگرشد-ایم  چه بیرون از- زمان,زمانه نخواهد ماند,همیشه داور حالاها زمان حدودتناسخ هاست, زمین برای شدن برپاست توخاک وآتش و بادی یاشراب جاری دریاها؟ تو,پل/مجسمه یا میدان/بزرگراه/تونل/کوچه- کویر/جلگه/جزیره/جهان- جهان چار-ام فرداها توتوی جبهه نمی جنگی/توروی سکه نمی گنجی توروی کارت نمی چسبی به نام خانم وآقاها توروی پرده نمی رقصی/وپشت پرده نمی بازی تریبون آلت دست ات نیست,به انگ حل معماها     توداربست نمی بندی/توراه بندنمی بینی توراه راه نمی پوشی/تو,همه چیزی وهرجاها شب ی به خواب توخواهم رفت,میان بستری ازآغوش اگرچه پیکره ای تنها, بماند از تو دراین ماها          *** + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 9:43  توسط مسعود سيفي  |  GetBC(29); نظر بدهید شعر سپید:" نفتی "    آردها را بیخ والک ها راآویخ ت اند - و ماندانستیم سروته انجام کی آب ها میخواهد از آسیاب بیفتد می خواست ام کنارخود را بکش ا م تا تر نشدن همیشه هشداردهنده معذورنیست که: بپا, نفتی نشی*** + نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 17:14  توسط مسعود سيفي  |  GetBC(28); 2 نظر درباره کنج شاخه ات بمانتا اطلاع ثانویپدیده ی گرد و غبارهمه ی پروازها رالغو کرده است صفحه نخستپروفایل مدیر وبلاگپست الکترونیکآرشیو وبلاگعناوین مطالب وبلاگ پیوندهای روزانه میترا سرانی اصلذوالفقارشریعتارمغان بهداروندخانه ی شعر مستقل بهبهانس.مهدی موسویامین عالیشاهیمهردادزراعتع.عبادیغزلکده2؟آرشیو پیوندهای روزانه نوشته های پیشین خرداد 1391اردیبهشت 1391فروردین 1391اسفند 1390بهمن 1390دی 1390آذر 1390آبان 1390مهر 1390شهریور 1390مرداد 1390تیر 1390 آرشیو موضوعی سپيدغزلمقالهترانهنمایشنامهنقد و ب/ا/ز خوانیخبرخبر پیوندها ادبيات و سينماشعر نوشعر سبزبانك مقالات فارسي - ادبياتداستان كوتاهيك استكان غزلغزل وارهجايزه ادبي ايرانوب سايت رسمي احمد شاملوسهراب سپهريفروغ فرخزادكتابخانه مجازي - قفسهصداي جاودانهعلي زارعي رضاييآقاي كاغذياتفاق نيمه افتاده (مسعود سيفي - غزل)       
|+| نوشته شده توسط مسعودسیفی در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391  |
 غزلمثنوی:نیمه ی سوم

      این قصه رانپرس چقدرش حقیقت است

      هرچی که هست،بخش ی ازآن واقعیت است

       

        پوســـیدانتـظارتـوکنـج نـگاه من

پـرشـددوباره فـاصلـه ازاشـتـبـاه من

غربت همیشه سهم من ازبی توبودگی ست

رود-ام برای عکس تو شد برکه،ماه من

هرچه به نـام دیگـری افـتادقرعه ات

چشم انتـظاری ات شده عمری گنـاه من

      بازازچراغ سبـزنگـاه ات جـوانـه کرد

عشق ی که خواندی آن شب ازاول نگاه من ...

     

        یک دل به یک نگاه اگرچه به صرفه نیست

اماخودت بگـوکه تعـامل به نفـع کیست؟

ازچـشم هات فال عـجیـب ی گـرفتـه ام

بعـداز نگات حـال عـجیب ی گـرفته ام

     باذُل به چشـم هـام مـرامـتـهم نـکـن

این انتخاب توست، نگـفتم گل ام نکن؟

 بـادتبـانی ازدرودیــوار مـی وزیــد

دل اشتـباه کرد ازاول که پـس کشـید

    من باخت ام،ولی به رقیب ام که نه،به تو!

امـابـرای بـرد از او مـی بـرم، نه تو!

      من " مصلحت بدون تو " را دور ریخـتم

ازخیـر بـی حـقـیقـت دنیـا گـریـخـتـم

حالا چه ؟ پیش چشم و دل-ام هی سکوت کن

هی شمع های فرصت مان را توفوت کن ...

     

       ترسـم بهـار چشـم تـو پاییـز مـن شـود

جـنگ چـهار فـصل خدا تن به تن شود

     ترسم که بغـض بـهمـنی سال ها سکوت

با تیر داغ ، چون گل یخ ریشـه کن شود

شبگـار و روزگـار من از یاد تو پر است

از روح خود بـترس که همجان من شود

وسـواس واژه هـام هـراس من است از

روزی که این چکامه دهن به دهن شـود...

 

    این شعرهام پشت سرت حرف می زننـد

حـرف سـپـید در غـزل بـرف مـی زننـد

یـک روزبرفی عـاقبـت از راه می رسی

یلدا نه، ژانویه، نه، به نـاگـاه می رسی

     جاده همیشـه سـوژه ی رفـتن نبوده است

واژه هـمـیشـه بستـرگـفـتـن نبـوده  است

هـرجـادری به سمت حـقیقت نبوده است

یک پنجـره به سمت حواشی گشوده است...

 

    ایـنک مـن- ام و خـاطـره هـای نداشـتـه

سـهم مـن از تو پنـجـره ای وا گـذاشـتـه

سهم ام هـوای تازه ای از بی هـوایی است

نـه ، سـنگ چـین بـر در رؤیـا گذاشـتـه

بود و نبـودن اش چه تـفاوت به حال باغ

بیـرون در مـتـرسـک بـیـجـا گـذاشـتـه

     ما گم شدیم وگمشـده ی هـم هـنـوز/ یا

هـر رفـت راه آمـدنـی را گــذاشــتـه -

چشم ام هنـوز راه به راه ات نشسته است

چـشـم تـو راه آمـدن آیــا گــذاشـتـه ؟ ...

   

      : شاعر چقدر حرف زدی !/ منفجر شدی؟

ویـروس تـوی خـاطره ها منـتـشر شدی.

دیگر صدات مثـل گذشـته قـشنگ نیست

روی مـخاطـب اول شعـر تو جنگ نیست

کم تر بـشعر ، یک غزل از دست می روی

از این خـیال هسـتـن نـاهـسـت می روی

از(تاکسی ایست،نبش چهل سالگی دوکورس)

آزاد راه خـواب نمـایـی که تـوی بـورس

تا ( هفت سال بعد ، بهـاری که توی راه )

یـعـنی بـبـاز پـنـجـره را رو بـه بـُردِ مـاه

یک/دو/سه/کیک،پشت چـهل شمع قـاچ، خورد

زیر مـحاق مـاه ، چهـل هـا پلـنـگ مـرد

دیگـر تـو از چکاد سـرازیـر گـشـتـه ای

بس نیست هرستاره برای اش نوشته ای ؟-

      کم تر بگو یگانه ترین یارنقطه چین...

هر نقطه ایت نقطه ی پایان شده؛ ببین

     این ها به پای شعـرتـوپاپـوش می شود

اینجاکه خرس یک شبه خرگوش می شود !

: راوی ببخش ، حرف شماگوش می شود

ازاین بـه بـعـدِ شعـرفـرامـوش می شود

      بی چشم برزخی و بصیـرت که برملاست

آخرحقیـقت است کـه پیـروز مـاجراست

زیبـای درپرانتـزمن ،خستـه ای ولـی-

تـو( متـهم- مـخـاطب ) ردیـف اول ی

     شایدکـه ما به نیـمه ی سـوم رسیـده ایم

بـر دایـره ، مـثـلث عشـقی کـشیـده ایم

      ناخـواستـه تو یک سـر این مـاجرا شدی

یا خـواستـه ، که فـرق ندارد / چرا شدی-

       یک پایه از دو شاخه ی پرگار قسمت ی

با چـند پـاره خـط هـمان رسـم لعـنتـی

سهم مـن از تو خـاطره تنـها؟ نبـود- نه!

مـاننـد مـن دل ات نه که رسوا نبـود- نه

اما هنـوز ( مال هم ایم ) است حرف ما ؟

یعـنی بهـار می شکـفـد روی بـرف مـا ؟

     حوّای بـی بهـشت من ، ایمـان من فـدات

پردیـس خـواب هـای ندیـده م زیـر پات

درخـاطرات نـاشـده خالـی ست جای تو

محـض سـراب ، آب شـدم در هـوای تو...

   

       آییـنـه را بـپـوش ، کـمی اشـتـبـاه کـن

خود بیـنک ام به جـاش به رؤیـا نگاه کن

رسواتر از غزل که نخواندی در عاشقی !-

نشـنیـده ای ؟ قبـول – بـفرمـا نگـاه کـن

گفـتم که شعر پشـت سرت حرف می زند

بـاور نـمی کنـی بـه دهـان هـا نگـاه کـن...

   

   

   چیـزی نگفـته سـوژه ی افـکار مـردم ایم

بیـهـوده فکـر مـی کنی از یـادهـا گم ایم

عمری سکوت کرده و این بـود حاصل ام

حرف وحدیث خلوت و جمع محافـل ام

تا بعد این چکامـه چه هنگـامـه ای شـود

تـا آب روی کی ست کـه بـر بـاد می رود

درمـن کـه ترس یا غم رسـوایی ای مجـو

از کسـرشـأن عشـق بـرای ام سـخن نـگو

چیـزی برای رفتـن از دست مانـده است ؟

گواینکه شاعر- ات غزل اش را نخوانده است

شـایـد بـرای نـان نـگـران بـاشـم و غـزل

عمری سـت می فـشاردم این مـرگ دربغل...

    

      افیـون پشـت پـرده ی آن تـوتیـای سبـز

تخدیرمی کنند ، ببین ، آن دوتـای سبـز

اصلن به خاک تیـره نشـانـده مـرا / چرا

رنگ سـیـاه را نـنـوشـتـنـد جـای سبـز

سر به هـوای مـن ، دلک رو بـه آسمـان

آبی چکیده ای ست از آن دو خدای سبز

وقـتی که با بهـار به جایـی نمـی رسیـم

پاییـز دیگـری سـت زمـان با ردای سبـز...

   

      این روزگار دوره ی وهم و خیال نیـست

هی حرف می زنی که بگوینـد لال نیـسـت !؟

      ای یـار ای یگانـه تریـن ، پـرده را بیـفت

این آسمان که سهم مـرا نیـست یا نگـفت

دنیـا پـر از تـرانـه و شعـر نگفـتنـی ست

گـاهـی یکی میـان دوتاچشـم ناتـنی ست

قربان چشم های.../نه لعنت به چشم هات

باید چه کار کرد ، بگو ، تا که چشم هات

توفان نریـزد این همـه درچـاه روح مـن

دیـوانـه ای چنـین شـوم آمـاده ی شدن

هر بارخواستم که خود- ام راعوض کنم

دیدم نشد که آنچه شد- ام راعوض کنم

من هم هنـوز دلـخور- ام اما نـه مثـل تو

با عمـرمـرگ می خر- ام امـا نه مثـل تو

با نقـد نسـیـه می بر- ام اما نـه مثـل تو

با هـر پـری نمـی پر- ام اما نـه مثـل تو

گفـتم بیـا که، تا تو لب ی تر کنی به شعر

این روزهـای شبـزده را سـرکنی به شعر

     شـاید میان فـاصلـه ها خاطـره شد- ایم

چشم ی که- دیگه- نیست براین پنجره شد- یم

حرفی که کم شد ازسر این سطرهای زرد

تاهرکه هرچه خواست بگویدبه جای درد

بـا مـن بـیـا و خـاطـره ای را قـدم بـزن

رنگ غزل به چهره ی این پیـره غم بـزن...

 

   چشـم ام سفـید شد به مسیـر و نیـامدی

ساعـت گذشـت از سر دیـر و نیـامـدی

دل هـم ستـاره ای به عقـیده نبسـته بود

 گـم راه مـاند تـوی کـویـر و نیـامـدی

      ای گـم شـده مـیـان مـه آلـود روزگـار

توفـان نشـست دردل پـیـر و نیـامـدی

آئـیـنـه چـشـم بـاز نـکـرده هنوزهم

در انـزوات مــانـد اسـیــر و نـیــامـدی...

    

چل سال بیش رفت که- من عاشق تو- ام

طالـع دروغ گفـت که مـن لایق تو- ام ؟

آیـیـنـه دار مـهـر تـو هسـتم چـرا دروغ

عـمری اسیـر قهـر تـو هسـتم چرا دروغ

آئیـنه هـر چـه را دو برابـر حساب کـرد

یعـنی کـه در بسـامد جریان شتـاب کرد

ما بیـست سال بعد به این شعر می رسیم

روزی کـه ناگـزیر نگاهـی به واپـس ایم

شایدبپرسی ازخودت ( این بیست سال را

فرصت خریده ای که ببـینی محال را ؟! )

     آئیـنه هـرچـه را دو برابـر شمـرده اسـت

آن روز شـایـد آدم این متـن مـرده اسـت

حق باتونیست،شوخی تلخی ست عاشقی

نی نامـه ی محـمد بلـخـی ست عاشـقی

گفت ام که دست پیش بگیـر- ام نه پس رود

شاید بخـواهی آخر قـصه عـوض شـود

آئیـنه فرصتـی بدهـد جفـت می شـویم

هرسوکه سرنوشت خطرکرد می رویم

    تضمین رسیدن به تو باشد که حـاضر- ام

حتـا بـه بعـد مـرگ هم ایمـان بیـاور- ام

امـا ، تـمـام بـار بـه دوش دل مـن اسـت

 باید کمک کنی به (طلبکار/ بدهکار ) این شکست

|+| نوشته شده توسط مسعودسیفی در دوشنبه سوم مرداد 1390  |
 ترانه:دل روشنی

ماهیا معنی ی آبن, ماهیا مرگ سرابن

ماهیانبض ستاره ن,روزوشب درتب وتابن

 

من نه ماهی,نه ستاره,نه سراب ام نه فواره

یه مترسک ام که زنده ست,اسمشوآدم میذاره

 

عمری این مترسک خشک روی پای خودش ایستاد

واسه دلروشنی ی باغ,رونکردبه دعوت باد

 

ته باغ ام یاکناره واسه من فرق ی نداره

می دونم توی قرق هم,بودن ام چه معنی داره

 

اماتوبگم چی هستی- کجای زندگی هستی؟

خودت هم شاید ندونی,کی بایدباشی- کی هستی

 

زندگی جریان روده,توهم اون ماهی ی مرده

که دراوج بی تلاشی,خودشوبه آب سپرده

 

حتافکراینکه یک روز,روبروی آب بایستی

واسه توخیال خامه,آخه توکه زنده نیستی

 

حالاآینه های دنیاهمه این رازو می دونن

همصداباهرچی عشقه این ترانه رومی خونن

 

سفربی همسفرمرگ,ای مسیربی خطرمرگ

ای نجات ازمردگانی,ای پل هرپشت سرمرگ

 

گاهی شکل آدمایی,باخودت ناآشنایی

اونایی که نمی دونن,که توپشت چهره هایی

 

اهل همه ی جهانی,ای نشان بی نشانی

پاسخ بودونبودن- ای رهااز زندگانی
|+| نوشته شده توسط مسعودسیفی در دوشنبه سوم مرداد 1390  |
 بازسازی یک شاید

صدای ردپایی می دودتاامتدادشانه ی جاده

ودستی ازتکان خوردن می افتدلحظه ی دل کندن ی ساده

تورفتی جاده ها ازمن گذرکردندهمچون نیزه های نور

بوی گل های ماشین توتابوت ی برای مرگ ام آماده

نگاه تلخ وناشادت که پشت تورهم پنهان نماندآخر

قدم های به سنگینی غم درآن لباس چون پریزاده

وآن تاج دروغینی که برابریشم مویت درخشان بود

چونان خورشیدکه برخرمن ی ازگندم و زیتون کج افتاده

ومن دیگرچه می بایدبرای گفتن ام می ماندآن لحظه

جز این که خواب یا بیدار بد حسی به روح ام دست می داده

واینک با خیال ی که گذشته همه خواب ی بود-می گویم:

به دست ام عاقبت روزی می افتی اتفاق نیمه افتاده

|+| نوشته شده توسط مسعودسیفی در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389  |
 
 
بالا